الان داشتم وبلاگ کسی رو میخوندم! از روز کنکورش نوشته بود! از این ک باباش رسوندتش! از این ک بهش گفته بود قبولی دختربابا! از این ک براش نذر کرده بود! من حسودی کردیم،گریم گرفت. همیشه تو هر جمعی وانمود کردم برام مهم نیست سردم.اما فقط تو خودم بغض کردم. حالا ک اینجا کسی ب کسی نیست یکم جیغ بکشم. اولین روزای کنکور من خودم هپاتیت گرفتم یادمه از سرما به خودم میلرزیدم ولی بابا حاظر نبود در تراسو ببنده،یادمه بلند میشدم میخوردم زمین نمیتونستم راه برم بابا پول دکتر

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها


ریاضی کمک بهترین دانستنی های دندانپزشکی مغزی‌ جات دیوارپوش چرمی مرکز دانلود فايل وبي‌مکس نمایندگی پخش تنباکو نخل و فاخر هورامان گشت گلواژه ها و سخنان فلسفی متفکرین سرتاسر دنیا دوقلب تپيدن براي هم